سیدعطاءالله مهاجرانی

جهان شگفت‌انگیز هزارتوی هزار و یکشب (۳)
نجیب محفوظ (۱۹۱۱ ـ  ۲۰۰۶)، رمان نویس بزرگ مصری و برنده نوبل ادبیات، رمانی دارد با عنوان: «‌لیالی الف لیلۀ» که در سال ۱۹۸۱ منتشر شده  و عبدالرضا هوشنگ مهدویان را  از زبان فرانسه به فارسی ترجمه و نشر مروارید در سال ۱۳۸۹ منتشرش کرده است. 
به دلیل ترجمه سه باره، برخی نارسایی‌ها در ترجمه راه یافته است. همان مثل معروفی که گفت: «دو بار اسباب کشی مساوی یک آتش‌سوزی است!» رمان از عربی به فرانسه ترجمه شده و بار دوم از فرانسه به فارسی. برای همین به عنوان نمونه وقتی نجیب محفوظ از زبان سندباد به شهریار خطاب می‌کند: «ای مولای من!» که می‌توان مولا را سرور من یا آقای من، ترجمه کرد. در ترجمه فارسی آمده است: «اعلی حضرتا!» در دورانی که مرحوم آیت‌الله سیدهادی خسروشاهی نماینده جمهوری اسلامی در مصر و سرپرست سفارت ایران در قاهره بود، سفری به مصر رفتم. پیشنهاد کردم با نجیب محفوظ دیدار کنم و البته مرحوم سید هادی خسرو شاهی با ملاحظه‌ای که داشت، در جلسه شرکت نکرد. 
از طریق جمال غیطانی (۱۹۴۵ ـ  ۲۰۱۵) با محفوظ در «مقهی ریش» قرار گذاشتیم؛ مرکز قاهره در نزدیکی میدان تحریر. محمد عماره (۱۹۳۱ ـ  ۲۰۲۰) نویسنده متفکر مصری هم بود. ازجمله مطالبی که مطرح شد. رمان «لیالی الف لیله» و نسبتش با داستان‌های هزار و یک شب بود. پرسیدم: «چرا آمریکای لاتین سکه رئالیسم جادویی را به نام خود ضرب کرد؛ در حالی که ما و شما و هند داستان‌های هزار و یک شب را داشته‌ایم؟» نجیب محفوظ مکث کرد. از پشت شیشه عینک دودی‌اش با قاب مشکی درشت، به دشواری می‌توانستم چشمانش و برق مبهم نگاهش را ببینم تا آینه چشمانش را بخوانم! گفت: «به همان دلیل که غربی‌ها برای ما تاریخ نوشتند. به همان دلیل که نفت‌مان را استخراج کردند. برایمان تاریخ زبان و ادبیات نوشتند. ما خواب آلوده و مخمور بودیم. هنوز هم هستیم. گاه مانند خوابگردها از بستر بیرون می‌آییم؛ چشمانمان را نیمه باز می‌کنیم. شعاع آفتاب نیمروزی چشممان را می‌زند. دوباره به بستر بر می‌گردیم و سر بر بالین می‌گذاریم. این شعر اقبال لاهوری را خوانده‌اید: از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز!»
این تکه از شعر را به فارسی و با لهجه غلیظ عربی خواند. می‌دانستم با زبان فارسی آشنایی بسیار خوبی دارد و حافظ می‌خواند. حتی در هر یک از بخشهای دهگانه رمان «حرافیش»، بیتی از حافظ را مثل نگین در رمان گنجانده است. این رمان با بیتی از غزل عرشی حافظ تمام می‌شود. در واقع پایان بندی رمان با حافظ است:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیات دادند
اشعار حافظ را ترجمه هم نکرده است! ۱ 
مکث کرد و گفت: «ما قدر داشته‌هایمان را نمی‌دانیم. می‌دانید چرا؟ برای اینکه داشته‌هایمان را خوب نمی‌شناسیم. وقتی داشته‌هایمان را نمی‌شناسیم، برای نداشته‌هایمان ماتم می‌گیریم!»
به گمانم اگر هزار و یک شب را خوب می‌شناختیم، می‌بایست جریان رئالیسم جادویی در ادبیات و زبان ما اتفاق می‌افتاد. عباس معروفی از قول هوشنگ گلشیری نقل کرده است در دو سالی که گلشیری در آلمان مهمان خانه هانریش پل بود. در این باره گفته بود:‌ «رئالیسم جادویی در ایران به وجود نخواهد آمد.» معروفی در پاسخ به گلشیری نوشت: «سرزمین ما سرشار از جادوست، فقط باید بلد شویم که جادو را با رئالیسم و امروز بیامیزیم و یا در کار داستان جادو کنیم.»۲
هوشنگ گلشیری در رمان «جن نامه» کوشید به رغم نظری که در باره رئالیسم جادویی در ایران در مصاحبه با کیهان لندن مطرح کرده بود، خود دست به آزمونی در حاشیه همان حال و هوا بزند. تجربه‌ای ناموفق. معروفی هم بیراهه رفت. «پیکر فرهاد» نشانه روشن شکست تجربه در همین حال و هواست. البته با تمایزی که جریان سیال ذهن با رئالیسم حادویی دارد. در رئالیسم جادویی امور جادویی باور پذیر تلقی می‌شوند یا جلوه می‌کنند. در جن نامه و پیکر فرهاد نمی‌توانیم با راوی ارتباط برقرار کنیم؛ چنان که نمی‌توانیم با کابوس و اضطراب ارتباط برقرار کنیم، می‌گریزیم.
تجربه موفق، رمان «لیالی الف لیله» است. رمان نویس های ما شبیه جویبارهای خرد و باریک می‌مانند. توان و گنجایی رئالیسم جادویی و جذب و هضم داستان های هزار و یک شب و حتی تذکرۀ الاولیای عطار، شاهنامه، مثنوی و تاریخ بیهقی را تا به امروز نداشته‌اند. با ادعا و به تعبیر دکتر محمد علی موحد، «با دهان پرباد و شعار» نمی‌توان نویسنده جهانی شد و یا صاحب سبک در جهان ادبیات در جهان؛ چنان که آمریکای لاتین در نیمه دوم قرن بیستم و روسیه در نیمه دوم قرن نوزدهم شدند. 
نجف دریابندی که داستان شناسی خبره و مترجمی بی نظیر بود، درباره رمان «بوف کور» تعبیر «منحط» را به کار برده بود. وقتی رمان پیکر فرهاد را می‌خوانیم، می‌بینیم نویسنده هویت منحط بوف کور را گام بلندی فراتر برده است: اگر راوی در بوف کور با تریاک و بغلی شراب خودش را مشغول می کرد و گاه بر مقدار مصرف می‌افزود. زن اثیری که در پیکر فرهاد معکوس بوف کور  و راوی اصلی است، به سلامتی به تزریق مورفین ارتقا پیدا کرده است! حتی باعث مرگ شاعر جوانی می‌شود که زن اثیری به او چندین بار و یک بار با سرنگ آلوده مورفین تزریق می‌کند. زن اثیری به نقاش قلمدانی می‌گوید: «می‌دانید راه نهایی چیست؟ شما سر تکان دادید، یعنی که نه. گفتم با یک آمپول همه مسائل شما حل می‌شود، تزریق بلدید؟... می‌بینید به چه روزی افتاده‌ام؟ تزریقی شده‌ام. دیگر با کشیدن کارم درست نمی‌شود. حتی تزریق هم چندان راضی‌ام نمی‌کند، خون بازی می‌کنم. سرنگ را که تا ته خالی کردم، کمی خون می‌کشم و فرو می‌دهم...»۳
نجیب محفوظ درست شبیه یک معمار با هندسه‌ای بهت انگیز، شخصیت‌های داستان‌های هزار و یک شب را احضار کرده و آنها را به زمان شهریار که داستان‌ها را از شهرزاد شنیده بود، آورده است. شاهد رویارویی شهریار و سندباد هستیم. گوهرهایی را مانند نگین در رمان نشانده است که آه از نهاد خواننده بر می‌آورد و او را به اوج آسمان جادوی جاذبه ادبیات می‌کشاند. پس از گفتگو با سندباد، شهریار به شهرزاد می‌گوید: «شهرزاد! داستان‌هایی که سندباد روایت می‌کند، چقدر شبیه داستان‌های توست!» شهرزاد می‌گوید: «سرورم! همه داستان‌ها سرجشمه یگانه‌ای دارند.» ۴
این سرچشمه یگانه داستان و روایت داستان در کجاست؟ چرا آمریکای لاتین به آن سرچشمه دسترسی یافت و ما نیافته‌ایم؟ آنچه را با تقلید از آنان تولید کرده‌ایم. سکه تقلبی است؟ چرا شهید آیت‌الله خامنه‌ای این دغدغه را داشت که ما هنوز رمان‌هایی در سنجش با رمان‌های جهانی نداریم؟ رمان نویسانی که جهان منتظر رمان تازه آنان باشد و رمان‌ها بی‌درنگ به زبان‌های مختلف ترجمه شود. نه اینکه خودمان ترجمه کنیم و روی دست ناشر بماند.
پی نوشت ها:
۱. نجیب محفوظ، ملحمۀ الحرافیش، مؤ سسة الهنداوی ٢٠١٧، ص١٣ و ٣٤٨
۲. عباس معروفی، این سو و آن سوی متن، درسها و تجربه‌های داستان و رمان، برلین، نشر گردون، ۱۳۹۰ ص ۱۰۶ بخش جادو در کار داستان
۳. عباس معروفی، پیکر فرهاد، تهران، نشر فاخته، ۱۳۷۴ ، ص ۷۲ ، ۷۷، ۱۱۷ ، ۹۹ ، ۱۱۸ ، ۱۲۰ و ۱۴۳
۴. نجیب محفوظ، لیالی الف لیله، قاهره، دارالشروق، ۲۰۰۶، ص۲۸۲ ـ ۲۸۳

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی